X
تبلیغات
خانم گل
نوشتن به من آرامش می ده ، مخصوصا در پایان یک روز کاری!

 

 

نمی دونم چرا عکسهای  "باراک اوباما"  این قدر به دلم می شینه. این عکس برای من خیلی ملموسه.صمیمی ، ساده .

حتی اگه این عکس ، شگرد و مهارت عکاس در بیرون کشیدن ژست از این خانواده رو نشون بده باز یه جورایی  سادگی و تقدس پاکی توی این عکس است که آدم بی اختیار لبخند می زنه وا حساس آرامش می کنه. حس می کنم با  یه خانواده ی معمولی خوشبخت ، با روابط سالم و حسنه  طرف هستیم. انگار همه چیز سرجای خودشه. بوی سیاست و ژستهای کاخ سفیدی نمی ده ! شاید هم تازگیها عکاسهای کاخ ، حرفه ای تر شدن.

 

 

از الان رگ گردنم از نوع غیرتش رو کلفت کردم که من هر جور هست رای میدم  حالا خوبه اصلا اون روز مشکلی پیش بیاد و نشه رفت رای داد. از همین اتفاقهای پیش بینی نشده که همیشه در انتظار آدمه. خدا وکیلی کاندیداها هم چنگی به دل نمی زنن. 

 

 

دوست دارم راجع به دو تا مورد بنویسم. ایشالا در پست بعدی. 

- " کنفرانس رفتن در داخل و خارج کشور ، مقایسه ی  مزایا  و معایب! "

- سوتیهای رایج در STM

 بالاخره یه ذره علمیش کنم دیگه!

 

یه عاشقانه هم از مدتهاست که تو ذهنمه و مثلا قصد داشتم در شب سالگرد ازدواجم بنویسم (الان حدود 2 ماهه که ازش گذشته) که هی کار پیش اومد و نشد. دارم با خودم فکر میکنم نکنه زیادی مونده و بیات شده. عشق هم مثل نون می مونه تا بیات نشده باید خوردش! (یعنی ابرازش کرد!)  اصلا شاید بذارمش واسه ی سال بعد که همون موقع داغ داغ ، تازه از تنور در اومده ، خورده بشه!!!!

 

با مهمون تازه از راه  رسیدمون هم حکایتی داریم به خدا!  بنده خدا رو از صبح تنها می ذاریم ، میریم دنبال کار و بدبختیمون

 ( من ناله کنان در پی تصویر گرفتن                                       او عرق ریزان در پی مقاله دادن

   من در دغدغه ی رفتن به خانه  و طبخ لقمه ای شوم!!!! ( اینجا "شوم" در حکم ایهام به کار رفته!!! )

                                                                او در اندیشه ی یافتن مکانهای دیدنی نداشته ی شهر! )

 

 شب خسته و کوفته برمیگردیم.

 اما نگران نباشید ،هم وطن گرامی برای سررفتگی حوصله ی شما راه چاره ای داریم! :

 یکی ازراه کارهایی که به نظرم اومد این بود که کتاب "خاطرات یه بنده خدایی" رو بدم بخونه. مثلا اومدم ثواب کنم . حالا از اونموقع مهمون محترم چپ میره ، راست میاد از تو کتاب تناقض های فاحش در ذکر تاریخ رویدادها و وقایع در میاره و حرص می خوره که نویسنده ی محترم بلانسبت فکر کرده با دراز گوش طرفه! که هر اراجیفی رو که خواسته گفته!

 

و آنگاه که در یخچال

 سالاد الویه است ،

                        پلو است ،

                                 و در آن زودپز قطعاتی گوشت نهفته است ،

فدای آنکه هوس املت کند و در غیاب صاحب خانه دلی از عزا در آورد. نوش جان!

ما از خدایمان است که میهمان با صاحب خانه راحت باشد! ریلکسسسسسسسسسسس!

+ نوشته شده در  20 May 2009ساعت 5:39 PM  توسط خانم گل | 

جملات احتمالی منتسب به هنرنمایی فوق!:

-  وقتی وسط آشپزی ،  آتشفشان عشق فوران کند!

- تلفیق " یادآوری خاطرات عاشقانه " و هنر شیرین و لذت بخش "آشپزی" با رگه های تزیینی از جوادیسم!

- وقتی دلتنگ عشق خود هستید ،  مواد سازنده ی غذای مورد علاقه تون ، از خیارشور گرفته تا نخود و هویج این دلتنگی رو با تمام وجود فریاد خواهند زد... با ما تماس بگیرید...سرویس خدمات مواد غذایی هوشمند "تبرک"!!!

- این "کیک" است احیانا یا "سالاد الویه" ؟!!!  این یک عدد توت فرنگی عامل ابهام شده.

- الگوی واقعی یک زن تمام عیار ایرانی اصیل علاقه مند به مطبخ ، شوهردوست و کدبانو!!!!!

+ نوشته شده در  29 Apr 2009ساعت 0:44 AM  توسط خانم گل | 
 

یکشنبه - ساعت ۲۳:۱۵

در حین شستن آخرین بشقاب از لای در نیمه باز آشپزخونه توی سالن رو نگاه می کنم. می خوام قهوه خونه ی "قنبر" رو تعطیل کنم! چراغها رو خاموش می کنم و در آشپزخونه رو می بندم. 

از تو سالن رد میشم. همه رفتند... 8 تا صندلی دور میز ناهارخوری خالیه...اما هنوز مشتری اصلی نیومده... غذاش رو آماده گذاشتم روی میز. خورشت ، برنج زعفرونی و سبزی همه توی ظرف و سلفون کشیده با یه بشقاب سفید و قاشق و چنگال...

لیوان نذاشتم. دیگه از آشپزخونه اومدم بیرون. ولی خوب ،  آخرین مشتری اونقدر خودمونی هست که بره و خودش لیوان برداره. شمع روی میز رو روشن نکردم (آخه امسال، سال اصلاح الگوی مصرفه!) هنوز عطر وانیلش از دیروز توی فضا مونده. همین کافیه. نور و شعله اش پیشکش!

  همیشه از deadline ها استرس میگیرم. این چند روزه  deadline شده هووی من! فرض کن "ایرانی" باشی ، "deadline" هم داشته باشی! ... چه شود؟!... دقیقه ی 90 !

از صبح که پا شدم، تو هول هولکی ، صبحانه خورده و نخورده ، پا شدی  و رفتی شرکت تا به deadline ت برسی. بری و تازه موعد تحویل پروژه ،مقاله ها رو بخونی و  بالا و پایین کنی... قبول دارم و بهت حق میدم ، این چند وقت که درگیر کار خونه بودی حسابی تمرکز روی کارت رو از دست داده بودی اما  اول و آخرش ایرانی بودن و دقیقه ی نود بودنمون رو نمیشه انکار کرد!

امروز هوا عالی بود. از اون هواهای آفتابی آخر هفته ای که تو اینجا غنیمته. چقدر دوست داشتم با هم میرفتیم قدم می زدیم... ولی تو نبودی...

   تصمیم گرفتم به خیلی از کارها برسم. هر کاری به جز کتاب "ترانزیستور" خوندن. همه ی کارها رو لیست کردم و نوشتم. خوشبختانه به همه شون رسیدم جز دوختن درز آستین بلوزم. اونم میذارم برای یکی از این شبهایی که میاد. می دونم که باز هم تنها خواهم موند.

 امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم آشپزخونه ی جدید رو رسمی تر افتتاح کنم. آخه ساعتها دم گازی که از حد استاندارد پایین تره وایسی ، قوز کنی و غذا بپزی  خیلی کار آسونی نیست. اونم برای منی که به قول خودت بالای سر قابلمه اونقدر وای میسم و عزاداری میکنم تا غذا حاضر شه! 

امیدوار بودم تا من سر صبر این غذا رو بپزم تو هم از راه  برسی و با هم شریک شیم. ساعت ۲۲ وقتی گفتی حالا حالاها نمیای و من خودم بخورم، یه ذره خستگی  و درد کمرم موند تو تنم. یه جورایی هم لجم گرفت. خواستم برای تلافی دیگه سیب زمینی سرخ نکنم! اما مگه قیمه بدون سیب زمینی میشه؟!  "کار را که کرد، آنکس که تمام کرد!"

خودم هول هولکی و صرفا جهت رفع گشنگی ، بدون سیب زمینی دستپختم رو خوردم و لذت بردم!

 ساعت ۲۴:۱۵

هنوز نیومدی... نیومدنت سوژه ای داد دست من تا حداقل این پست رو بذارم... "قنبر" خسته است ، میره بخوابه... غذاها سرد روی میزند... فکر نکنم دیگه از دست "سلفون" هم کاری بر بیاد!... سیب زمینی های زرد روی خورشت زیر سلفون براق به من پوزخند می زنند.

  

 

 

 

+ نوشته شده در  19 Apr 2009ساعت 11:15 PM  توسط خانم گل | 
۱) همکار  یا بهتره بگم هم دفتری پسادکترای دوست داشتنی من ، خانم "کارین" اخلاق جالبی داره. از اونجایی که یک فرد "سیگاری" نسبتا قهار به حساب میاد (البته به نظر من زیاد می کشه.راستش نمیدونم میزان طبیعی و معمولش چقدره!)، در طول روز از ۱۰ صبح تا ۵.۳۰ عصر ۴ تا ۵ نخ سیگار میکشه. اما هربار که تشریف می بره بیرون توی بالکن تا "دود بازی" کنه! یک کتاب غیردرسی هم با خودش می بره و  درحین سیگار کشیدن ، چند صفحه از اون رو می خونه.

چیزی که برای من جالبه اینه که  همزمان هم یک کار فرهنگی انجام میده (کتاب خوندن) و هم یک کار غیرفرهنگی (سیگار کشیدن)!  با همه ی این اوصاف نمیدونم چرا ازش خوشم میاد. از کاراکترش. هرچی باشه یه مردادیه و سلطان جنگل و سلطان قلبهاست!

۲) چرا فرانسوی ها این قدر خون گرمند؟ یعنی نسبت به بلژیکی ها می گم. سلام و احوال پرسیشون ، روبوسی شون ، شادی کردنشون و عکس العملاشون خیلی شبیه ماست. خانمهاشون هم خیلی به خودشون میرسند. مثلا اپراتور SEM گروه ما یه خانم قد بلند ،خوش اندام ، زیبا (سفید با بینی کشیده ی فرانسوی) و خیلی خوش لباسه. هر وقت این خانم از راهرو یا از کنار آدم رد می شه ، بوی عطرش بدون اغراق تا چندین دقیقه بعد از رفتنش هم باقی می مونه. خلاصه اینکه آدم دوست داره زود زود آزمایش انجام بده و نمونه برای SEM درست کنه!  یاد مسئول SEM در ایران می افتم. بنده خدا ایشون هم آقای خوبی بودند و به کارشون وارد. اما من هیچ وقت یه نکته در موردش رو فراموش نمی کنم :سوراخهای فراخ بینی وموهای بیرون زده از اونها رو!!!!!

۳) همسایه ی طبقه ی بالای ما ، خانم "مونیک" خانم  محترم ، خونگرم و خوبیه. دائم برای ما چیز میز میاره! از شکلاتهای سیاه با خواص دارویی گرفته تا دستکش باغبانی. اما بیشتر وسائلی که میاره مربوط به وسائل بچه هاست (قاب عکس ، پیشبند بچه ، ظروف غذای بچه ) به همسر جان می گه اینا برای بچه هاتونه!!!! حالا خوبه منم هربار میگم ، never ! اما آخرش می ترسم این خانم و این هدایاش ما رو قانع کنه (یعنی منو) که بچه بیاریم! اینم شانسه منه!

۴) قبلا تو ۳۶۰ یه پست راجع به "آقایون و مشکلشون با کیف خانمها " نوشته بودم که پر کامنت هم شد!این چند روز باز هم به تائید اون مطلب رسیدم برای ۱۰۰۰ امین بار!!!! همکار روبه رویی،  جناب حسین آوادا ، هم منو بی نصیب نذاشته و می گه بهتره روزهای بارونی داخل کیفت بری و با اون این طرف و اون طرف بری! آخه این کیف خدا وکیلی یه ذره بزرگه ولی من هم میگم این fasion است. در جواب میگه Fasion victims ! واقعا براش عجیب و بی معنیه که چرا کیفم اینقدر بزرگه! بیچاره خانم حسین و بقیه ی خانمها با این طرز تفکر مردهاشون راجع به کیف زنها!  

 

+ نوشته شده در  7 Apr 2009ساعت 6:19 PM  توسط خانم گل | 
 بالاخره سال نو هم شروع شد. حال و هوای بهار همه جا رو گرفته. چه در ایران چه در اینجا. درختها شکوفه دادن. من عاشق بهار و سرزندگیشم. انگار همه چیز رو می شه دوباره از نو شروع کرد و این عالیه! خدا کنه هوای متغیر و سرد اینجا هم رضایت بده و گرما و آفتاب این چند روز، ادامه دار باشه.

امسال سال "گاو" است . می گن گاو نماد حاصلخیزیه اما من فکر می کنم نماد بی حرکتی و کرختی هم است. آخه تصویری که از گاو تو ذهن منه اینه که توی آفتاب دراز می کشه و خیلی تنبل و بی حرکت با دمش مگسها و حشرات مزاحم رو دور می کنه! احتمالا لبنیات ، امسال رونق  بیشتری می گیره! اگه بخوام یه ذره از گاو بگم (موضوع انشای هفته ی بعد!!!)

به نام خدا:

-   گاو حیوان بی آزاری است. از گوشت ، پوست  ، دل و روده ! و تشبیه کردن اعضای بدن و کاراکتر های آدمی به این موجود، بسی استفاده ها می توان برد! 

 در این راستا یاد یک جمله ی قصار کمی دور از ادب افتادم: هر وقت هر بانوی محترمی از اندام شیردهی بزرگی برخوردار باشه، میگن نگاه کنید ...ی اون خانومه مثل گاو شیرده می مونه!!

اگه چشمای یه خانم درشت ولی بی حالت باشه می گن چشماش عین گاو می مونه!

اگه فردی قلدر باشه می گن طرف عین گاو شاخ می زنه! 

اگه داری با یکی حرف می زنی و اون برو بر با نگاه ثابت و خیره ، مدت مدیدی نگات کنه  و با تنبلی هر از گاهی یه پلککی ! بزنه ، با خودت می گی فلانی مثل گاو می مونه و زل زده به من...

اگه مادموازلی کیف و کفش چرم بندازه در صحبتهای پشت سرش بین دوستان! درحدس جنس متریال حتما اسمی از "گاو" هم برده می شه!

 خلاصه این چند مورد بود که به ذهن من رسید! امیدوارم به جامعه ی 4-پایان الالخصوص "گاوها" برنخوره . در اهمیت قضیه همین بس که جناب "داریوش مهرجویی" هم فیلم "گاو" رو می سازه. این نشون میده که جناب گاو و حواشی اش (گاو بازی – گاو آهن و...) چقدر چالش برانگیز می تونه باشه.

 

"رییس باش اما ریاست نکن!"

 یادش به خیر... این جمله مربوط به یکی از قسمتهای سریال "خانه سبز" (مسعود رسام – بیژن بیرنگ) در اون سالهاست  که من یادش افتادم. در یکی از قسمتهای سریال با مضمون "ریاست" این جمله از زبون همه ی بازیگرها مثل خسرو شکیبایی  ، مهرانه مهین ترابی ، پدربزرگ ، مادربزرگ و فرزندان ، دم و دقیقه تکرار می شد. (بطوری که اون قسمت از سریال حالت شعاری پیدا کرده بود!)

به نظر من میشه با "کودک درون" آدمها یه جورایی کنار اومد. اما اون "والد ریاست طلب" درون رو چه باید کرد؟  قبول دارم نه همه ی آدمها ولی اکثرشون یه بعد ریاست طلب در لایه های درونی وجودشون دارند. لباس ریاست طلبی بعضی ها همون جلو توی اولین کشو دم دسته اما بعضیهای دیگه مال خودشون رو تو هزار تا بقچه پیچیدند و توی یه صندوقچه ته فلان انباری اندرونی پنهانش کردن شاید برای روز مبادا!

یعنی یه جورایی این حس بالقوه است و آمادگی بالفعل شدن رو در هرکسی داره!

حالا اگه یه بنده خدایی بیاد "رئیس " بشه و بخواد رئیس "خوب"ی هم باشه باید چه کنه؟

اولا باید دید "خوب بودن" رو چطور می شه  تعریف کرد؟

 از نظر من شاید یعنی یه جورایی "محبوبیت " داشته باشه .

به نظر من رییس محبوب کسیه که "زیردستان" بخوانش از طرفی "بالا دستی ها"  هم بخوانش! (جمع اضداد!) پس این برمیگرده به نحوه ی انتخاب شدنش:

۱) اگه زیردستان رای داده باشند و انتخابش کرده باشند که تامین نظر اونها و هوای اونها رو داشتن در اولویته و اینجوری محبوبیت به دست میاد. اما این موضوع به همین سادگی هم نیست. چرا که  ممکنه  یک "اساسنامه" از قبل تعیین شده باشه و رئیس موظف باشه که قوانین و تصمیم گیریها رو مطابق با اون انجام بده. اینجوری دست و بالش بسته میشه و خیلی راحت و باز نمی تونه عمل کنه مگر اینکه:

- از شانس خوبش ، اساسنامه بر وفق مراد اکثریت زیردست طرح شده باشه و فقط رئیس اونقدر "برش" داشته باشه که اساسنامه را مو به مو اجرا کنه.

- یا اونقدر اختیارات داشته باشه که بتونه هر از گاهی قانونی ، تبصره ای چیزی اضافه کنه در جهت تامین رضایت زیردستان. اما خوب مشکلی که اینجا پیش میاد اینه که بحث "اعمال سلیقه" میاد وسط. اگه شرایط بر وفق مراد باشه و ستاره ی طالع رئیس و زیردستان با هم بخونه و سر عناد نداشته باشه، سلیقه ی جناب رئیس هم با زیردستان منطبق از آب درمیاد که دیگه نور علی نور میشه!

 یه راه برای ارزیابی "سلیقه" ی رئیس در افزودن بند یا نحوه ی اجرای قوانین ، حضور یک "هیات ارزیابی و تشخیص"  کاملا بی طرف است که توسط زیردستان انتخاب شده و معتمد آنها باشد.

۲) اگه "بالا دستی" ها رئیس رو انتخاب کرده باشند،  اگه "رئیس " جان بخواد نون بخوره و زندگی کنه و سرکارش بمونه باید جلب نظر بالا ییها رو بکنه و پیش  اونها محبوب بشه. بی خیال زیردستیها. البته هنوز هم میتونه مطابق اساسنامه عمل کنه اما این بار اگه بخواد اعمال سلیقه کنه ، وزنه ی ترازو به سمت سلیقه ی بالادستی ها سنگین تره! حالا باید دید بالا دستی ها چه جوری انتخاب شدن ؟!!!

آیا" بالا دستی" همون "هیات ارزیابی و تشخیص " میشه؟ یا دو تا بخش جدا باید باشند؟!!! نحوه ی انتخابشون چه جوریه و هزاران سوال دیگه!

از طرفی در ادامه ی شرایط "محبوبیت" این بنده خدا باید گفت:

- ایشون باید اهل مشورت باشه.(ولی با کی؟ زیردستان؟ بالا دستان؟ هیات ارزیابی؟ بقال سرکوچه؟! )

- منعطف باشه. (تا چه حد؟ با کی؟ تا کجا؟)

- و هر از گاهی نظرات بقیه را بپذیره و اجرا کنه. (پس اجرا مطابق "اساسنامه" چی میشه؟ )

 بحث پیچیده ایه! خیلی ضد و نقیض توش هست. آدم گاهی وقتها کاملا گیج میشه. یعنی اگه بخوای همزمان چند وجه رو پوشش بدی بطوری که همه راضی باشند ، محاله...

گاهی وقتها فکر می کنم رئیس بودنی خوبه که آدم ، کت و شلوار بپوشه ، پژو و پاترول سیستم رو سوار شه، یه منشی هلو! داشته باشه. کلی "مشاور" داشته باشه. همه ی کاراش رو اونا کنند و فقط وقتی تو جلسات ازش نظر می خوان اون نظرش رو (مطابق میل خودش ، زیردستان یا بالا دستی ها) بگه. اگه ازش راضی بودن بگه ایده از من بوده اگه ناراضی بودن ، بگه مشاوران درست اطلاع رسانی نکرده اند. اینجوری میشه رئیسی که رئیس است ولی ریاست نمی کنه!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  3 Apr 2009ساعت 6:15 PM  توسط خانم گل | 
پسته:

 "شیر شاه" !... پیشکسوت... نفس بچه گیهای من!... عامل وسوسه ی پیر و جوان!...  شور، خام ، با پوست ، بی پوست ، خندان ، متبسم همه جوره هوادار داره. مخصوصا با نوع شورش تا مدتها میشه راز و نیاز کرد! اول مغز سبز شیرین رو میخوری بعد پوست شورش رو در دهان نگه میداری ، باهاش بازی بازی میکنی تا شوری پوست رو خوب مزه کنی!. اون پوست شور گاهی وقتها از خود مغز مزه اش بیشتره!

به طرز غمناکی تسلیم پذیر با عمری کوتاه. با اینکه می گن "زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد " ، این بنده خدا با اینکه زبون هم نداره با همون سر سبزه خودش ، خودش رو می ده به باد! 

قاتلان : پسر کوچیکه ی عمو جان - دختر خاله بزرگه - خواهر زاده ها- دندون مصنوعی بابا بزرگ و طیف وسیعی از اقشار هشیار و همیشه در صحنه!

"پسته ی خندان" منو یاد "سیده خندان" میندازه. آجیل بدون اون معنا نداره. اونه که عامل صلح نخودچی و کشمش و بقیه است! ( بوی سیاست میاد!) 

اگه " پسته" نبود ،داریوش و ابی راجع به چی می خواستند با هم آهنگ بخونند؟! (نون و پنیر و پسته!)

بادام :

اگه "پسته" شاه باشه ، "بادوم" وزیر آجیله! ...وزیر وفاداریه. زودتر از شاه خودش رو فدا می کنه.  تجربه نشون میده معمولن "بادوم خوران" قهار ، "پسته خوران" حرفه ای  هم از آب در میان.

شیرینش خیلی به آدم مزه میده اما امان از وقتی که تلخ باشه . آدم رو از عید دیدنی رفتن پشیمون می کنه!

احتمال به سرقت رفتنش همراه  با "پسته" از ظرف آجیل زیاده!  تنها عامل دفاعیش یه ذره سفت بودنشه! فراموش نشه که گاهی "خردسال خفه کن" هم است!

نخودچی :

عنصر معلوم الحال آجیل! هیچ وقت شلوارش پاش نیست!  فراری از دست نیروهای گشت ارشاد! سر اسمش در بعضی از نقاط خاک میهن عزیزمون بین علما اختلاف نظر وجود داره. بعضی ها معتقدند "نخود چی" چیه؟  باید گفت "نخود" مثل اینکه به "خیار" بگیم "خیارچی"!!!!!

جدا از این اختلاف دیدگاههای اساسی!!! ، چه "نخودش " ، چه "نخودچی اش" شدیدا دشمن مزاج هستند.

برای علاقه مندانی که دوست ندارند در ایام شیرین عید و در حین دید و بازدیدها ،عمر مبارک رو در دستشویی هدر! بدهند ، توصیه میشه در مصرف این موجود گرد و کوچک صرفه جویی کنند . مصرف بیش از حد همان و ساعتها در" تالار اندیشه" تفکر کردن و زور آزمایی نمودن تا جایی که اندکی فرج حاصل شود هم، همان!

از اونجایی که احتمالن خود جناب "نخود چی" هم به این امر واقف بوده که به اندازه ی "پسته" و "بادوم" محبوب هواداران نیست ، معمولن خودش رو در غالب دیگه ای هم ارائه می کند: بله این شما و این هم  جناب " شیرینی آرد نخودچی" !!! ... بی وجدان این یکی خیلی هم خوشمزه است!

اما فراموش نشه که عوارض همون عوارضه! گول ظاهر رو نباید خورد! بزرگترها مراقب باشند که بچه ها  این بمب هسته ای رو درسته بدون جویدن قورت ندهند که دیگه واویلا میشه!!!

نوع شورش ، بانمکه! ... نوع ساده اش مزه ی خاک نمیده؟!!!!

کشمش:

نوع سبز یا قهوه ای کشیده اش ،" پیشکسوت ترین" ... "پیرمغان"  آجیل! ...نرمترین و پر چین و چروک ترین عضو... عزت و اعتبار و آبروی جمع... عضو افتخاری در مراسم! ...مشاور شاه و وزیر!

یادتون باشه قبل از گذاشتنش درظرف آجیل ، دمش رو بکنید وگرنه سوژه دادید دست بچه های بی تربیت فامیل!!! ... حرمت حاج آقا باید حفظ شه.

خوبه کنار این همه شیرینی ، اندکی ترشی حاصل از تجارب حاج آقا هم به مزه های آجیل شب عید اضافه شه. متاسفانه جوونا زیاد با ایشون حال نمی کنند. مورد عشق و علاقه ی حاج خانم ها و مادربزرگها!!!  نیاز به دندان آنچنانی هم نداره .

 

تخمه ژاپنی:

یکی از مصادیق بارز تهاجم فرهنگی! ... به قول بعضی از پشت مو فرفری ها : تخمه جاپونی!!... عامل خودمونی کردن مهمون با صاحب خونه! ... رودرواسی از بین برنده... محبوب همه ی اقشار از دکتر، مهندس بگیر تا بازاری و پشت موفرفری!

عذاب الیم خانم خونه بعد از رفتن مهمون! (جمع کردن پوست تخمه از اقسی نقاط منزل... تا فیها خالدون همه چیز... حتی تا روزها بعد از پایان ایام شیرین دید و بازدید!)

عامل حل و فصل اختلافات خانوادگی. معمولا عید دیدنی های رسمی که به منظور نیم ساعت نشستن ، با احوال پرسی، صحبت از آب و هوا ، گرونی و... و با خوردن پسته و بادوم شروع می شه ، با وسط کشیدن پای "تخمه"  میکشه به شب نشینی های خودمونی و بیژامه پوشیدن و پسرخاله شدن با صاحب خونه! هر چی پیشدستی ها پرتر از پوست تخمه بشه ، نشان از اهمیت موضوع مورد بحث و رخنه در عمق مساله داره!  قصه از پرداختن به دعواهای چندین ساله و قهر وقهرکشیهای  بین پسر پسرعموی پدر با خانواده ی دختر خاله ی برادر زن دایی وسطی ، گله و گله گذاری و رو در رو کردن شروع می شه و تا کار به روبوسی و" آشتی کنون" نرسه ، همچنان این تخمه های بیچاره هستند که هی یکی پس از دیگری قربانی میشند. 

از این موضوع که لباسشون شبیه بادوم است استفاده می کنند و همرنگ جماعت شده و لابلای بقیه ی آجیل استتار میشند. همین امر باعث دردسر پدر و مادرهایی می شه که قدرت تشخیص بچه های دلبندشون در حد هویج است و تخمه را با پوست به جای بادوم میخورند! رودل کردن بعدش با خودشون!

فندق:

اهن و تلپ آجیل... کت و شلواری... بامشاد آجیل!!!...خدایی خاصیتش چیه؟ نمی دونم!

بسی سفت و نچسب ... افغانی خفه کن!

من که خیری ازش ندیدم. با شکلات فندقی اش بیشتر حال می کنم. نمی دونم کیا دوستش دارند ؟ اون  با شما!!!

 

+ نوشته شده در  6 Mar 2009ساعت 6:28 PM  توسط خانم گل | 
خانم مشاور عینک قاب مستطیلی ظریف رو روی بینی ظریف کشیده اش جابجا می کنه. از پشت عینک، چشمان قهوه ای روشنش رو میدوزه به زن... یک بار دیگه از اول تا آخر همه ی حرفهاش رو توی ذهنش جمع بندی می کنه .دونه دونه  هر جمله رو از فلان صفحه ی فلان کتاب تو ذهنش می چپونه و همونا رو با خونسردی دوباره دیکته می کنه به زن...

زن هم یکبار دیگه حرفهای اون رو میذاره کنار حرفهای مادرش ، خواهراش ، دوستاش و فلان مشاوره ی هفتگی مجله... یه بار دیگه با منطق ذهنیش اونا رو بالا و پایین میکنه . بالاخره هرچی باشه خودش هم یه لیسانس داره!! یه جای کار می لنگه.  حرفهای مشاور به دلش نمی شینه...یه جورایی کلیشه ایه... انگار یه نسخه برای همه است!

مشاور خسته می شه. از پشت میز بلند میشه ... می یآد اینطرف روی صندلی کنار زن می شینه. حالا هردوشون هم قدند. عینکش رو بر میداره. چشماش تیره تر به نظر میآد.

- ببین زندگی رمان و کتاب نیست.خودتو لوس نکن. برو با همینی که هست کنار بیا. مگه من ، مامانم و بقیه چی کار کردن و می کنند.

زن بیرون میاد. خانم منشی صداش میکنه.  به نظر بی خیال میاد. رژ لب قرمزش تو چشم میزنه.یه کاغذ میده به زن. : "اینو وقتی رفتی بیرون باز کن! اینجا نه! "

.

.

.

زن توی تاکسی نشسته. موبایلش زنگ میخوره: عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری   تو این سینه نشستی هزارتا گله داری.... جواب نمیده. دوست داره تا جایی که زنگ میخوره آهنگ هم ادامه پیدا کنه.

اشک تو چشماش جمع میشه. کاغذ توی دستش رو برای چندمین بار باز میکنه. خیره میشه به مورد ۴ .

 فقط اینو بدون هروقت عصبی میشی ،

- یه جوش به جوشهای دیگه ات اضافه میکنی.

- یه روز از عمرت کم میکنی.

- سرطان غدد اشکی میگیری!

- یه قدم بیشتر از اون فاصله میگیری.

 چشماش رو میبنده ، با خودش فکر میکنه. هر کاری میکنه آخرین تاریخ پریودش یادش نمیاد. دوست داره به خودش بقبولونه  که این نوسان احساسی به خاطر تغییرات هورمونیشه.

باید پیاده شه. کیف پولش رو باز میکنه. جای ۳۰  هزار تومان ناقابل، خالیه.

 

+ نوشته شده در  2 Mar 2009ساعت 0:51 AM  توسط خانم گل | 
این خوبه که آدمیزاد خیلی چیزها رو تجربه کنه اما اینکه در تکرارشون مداومت به خرج بده ، حرص آدم رو در می آره!

خوب پدیده ی remix رو تجربه کردن خوبه اونم روی آهنگهای " گوگوش" جان !  مخصوصا اون خیلی قدیمیاش که جناب "شماعی زاده"  اکثر حجم آهنگ رو فقط با یه ساکسیفون گوش خراش پوشش داده با پس زمینه ای خالی... خب دراین حالت اضافه کردن یه سری آکورد و تند کردن ضربآهنگ ، آهنگ رو دلپذیرتر می کنه حداقل به نظر من!

اما خداییش remix کردن آهنگ "عشق من" فرزین ، دل آدم رو می لرزونه... فرزین با اون همه ریش و پشم و اون آهنگ به سبک قدیمی شادش!

من این آهنگ رو وقتی ۲-۳ سالم بود توی ماشین عروس در عروسی عمو جان کوچیکه شنیدم.یادم میآد که شب بود و عروس و داماد خداحافظی هاشون رو کرده بودند و می خواستند برن خونه شون! از اونجایی که همیشه تو عروسیا یه سری بچه ی کوچیک مزاحم و سریش هستند که عین دم به عروس و دنباله ی لباسش وصلند!!! و چون بنده هم اون شب این نقش رو بازی میکردم!! ، در معیت عروس جان و داماد جان، منم سوار ماشین شدم. عجیبه که قشنگ یادمه که  بعد از حرکت ماشین ،عمو دست زن عمو را گرفت و زن عمو هم خیلی خجالتی و محجوب می خندید! منم که از زیر چشم نگاه می کردم ، خنده ام می گرفت. در همین لحظات هم آهنگ فرزین پخش می شد و رفت تو پس زمینه ی ذهنم و بعد در بزرگسالی هم یکی از آهنگهای محبوبم شد.

اما این روزها با شنیدن نسخه ی  remix  به همت رادیو جوان عزیز! ، حسابی خورد تو ذوقم... شاید تن فرزین هم بلرزه  نمی دونم تو اتاقش در این دنیا یا تو اون دنیا... راستی فرزین زنده است؟ 

+ نوشته شده در  4 Feb 2009ساعت 3:49 PM  توسط خانم گل | 
چرا من "فیزیک" رو انتخاب کردم و هنوز هم دارم میخونم؟ دکترای فیزیک گرفتن برای "من" چه حسنی خواهد داشت؟ چه چیزی رو تو زندگی من تغییر میده؟

شاید این فکر ها رو باید در حین انتخاب رشته ی دانشگاه می کردم که بدیهی است با شرایط گل و بلبلی که توش بودیم باید بیشتر انتخاب میشدیم تا انتخاب می کردیم...اما این حرف رو قبول ندارم چرا که اینور هم آدم گاهی افرادی رو می بینه که بعد از سالها درس خوندن و خون دل خوردن تو رشته ی مورد علاقه شون ، بعد از به دست آوردن سمت استاد دانشگاهی در یک دانشگاه معتبر و یک وزنه ی سنگین به حساب اومدن در رشته ی تخصصی خودشون ، یه دفعه بی خیال همه چیز میشند و قید همه چیز رو میزنند و میرن در فلان گوشه ی دنیا عضو یک گروه موسیقی می شند و به گیتار زدن مشغول... دنبال علاقه ی شخصی رفتن... چیزی که خیلی از آدمها بعد از سالها به اون می رسند... مثال دیگرش خانم معلم پرواز یکی از دوستان. تحصیلات دکتراش رو تموم میکنه ولی بعد از چندین سال به این نتیجه میرسه که باید بره دنبال علاقه اش و تنها با اونه که ارضا می شه و به آرامش میرسه، پس میره دنبال پرواز و مربی میشه.

 

چرا من "فیزیک" رو انتخاب کردم و هنوز هم دارم میخونم؟

 

- من از دوره ی دبیرستان فیزیک رو دوست داشتم چون یه چیزی بود بین ریاضی و شیمی که هر دوشون رو دوست داشتم مخصوصا شیمی). اما خب همون قدر هم  انشا و انگلیسی، ادبیات و زنگ نقاشی و روخوانی قرآن و تواشیع رو دوست داشتم!

چرا من "فیزیک" رو انتخاب کردم و هنوز هم دارم میخونم؟

- موقع انتخاب رشته ی دانشگاه، هم کامپیوتر را دوست داشتم هم فیزیک که رتبه ام به فیزیک خورد و قصه شروع شد!

چرا من "فیزیک" رو انتخاب کردم و هنوز هم دارم میخونم؟

- خوشبختانه یا بدبختانه! به امر "تحقیق" و "مسائل علمی" علاقه مندم چون خیلی فضولم، کنجکاو و گیر بده به جزئیات و راجع به هر چیز سوال میکنم که خیلی وقتها طرف مقابل کلافه میشه  خوشم میاد از اینکه یه نمونه را بسازی بعد مثلا بری یه SEM ازش بگیری ببینی چی از آب دراومده؟ ... اما خب که چی؟

چرا من "فیزیک" رو انتخاب کردم و هنوز هم دارم میخونم؟

خب به آدم بگن "خانم دکتر" کلی کلاس داره و قند تو دلمون آب میشه! ... اما که چی؟

چرا من "فیزیک" رو انتخاب کردم و هنوز هم دارم میخونم؟

چون هم کار مورد علاقه ام رو انجام می دم ، هم یه منبع درآمدی هست. اما خب هرروز باید از صبح بری تا ۶ و ۷ و گاهی بیشتر. استرس جواب نگرفتن و مقاله نتونستن دادن و match - کردن زندگی خصوصی با زندگی کاری. گیرم ۴ تا ۵ سال هم خودم رو اینجوری سرگرم کنم. بعدش چی؟

چرا من "فیزیک" رو انتخاب کردم و هنوز هم دارم میخونم؟

نمیدونم تا ابد تو این رشته می مونم یا نه؟  اگه اینور بمونم ، اینو می دونم که محاله برم تو شرکتهای تحقیقاتی کار کنم. پروژه های سنگین و استرس deadline ها دیوانه میکنه آدم رو! ( چیزی که بنده خدا همسر جان داره تحمل میکنه و تحت فشاره)

اما شرکتهای روتین(تولیدکننده و تجاری) هم هستند که کار جدیدی لازم نیست انجام بدی و یک دستورالعمل خاص رو هی باید تکرار کنی و اجازه ی مقاله دادن هم نداری و یه جورایی می افتی تو سیکل تکرار برای سالها.

اگه برگردی میشی استاد دانشگاه... اما تا جای پات بیاد محکم شه ، جون آدم هم بالا میاد!

چرا من "فیزیک" رو انتخاب کردم و هنوز هم دارم میخونم؟

نمی دونم یه حسی به من میگه میخوام مدرکمو بگیرم بعد برم دنبال دلم... دل واقعی خودم...

یه چلوکبابی بزنی تو کوچه پس کوچه های بروکسل! ... یا یه پمپ بنزین!... یا مغازه ی وسائل ایرانی یا قنادی یا هزار تا کار دیگه که صاحبش خودت باشی. به خودت جواب پس بدی.صبح ها هروقت خواستی از خواب پا میشی. تعطیلیات دست خودته. مدرک رو هم می شه قاب کرد یه گوشه کنار چسبوند برای "اون ور " ناراضی وجدانت که یادت بیاد نه تو هنوز هم یک تحصیل کرده ای! 

اگه واقعا غم نان نباشه ، اگه آدم تنبل باشه و بخواد از زندگیش لذت ببره !، میشه  یه روزی بالا خره دنبال دل رفت . منتها خدا کنه خیلی دیر نشه... 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  4 Feb 2009ساعت 3:48 PM  توسط خانم گل | 
 

چند روز پیش داشتم خبری  راجع به تجمع بچه های دانشگاه می خوندم که به خاطر حمایت از برنامه ی ۹۰ برگزار شده بود. چند تا از دانشجوها جلوی تعاونی دانشگاه (بوفه ی خودمون!) جمع شده بودند و شکل عدد ۹۰ رو تشکیل داده بودند!!!

حالا ایناش به کنار... چیزی که توجه من رو جلب کرد تغییری بود که جلوی بوفه ایجاد شده ... قبلا اونجا حوضی بود که داخل یک گودی قرار داشت و چه عصرها و ظهرهایی که با دوستان و گاهی هم با صبح لطیف اونجا می نشستیم و بستنی یا چایی می خوردیم... حرف می زدیم، غیبت میکردیم ، حرص می خوردیم! و تا استاد راهنما هامون بعد از ناهار از اونجا رد میشدند ، خودمون رو قایم می کردیم....عجب دورانی بود!

حالا انگار با مسطح کردن اطراف حوض و تغییر فضا ، خاطراتم هم اون زیر موندند و چال شدند...اونجا قبلا یه جورایی دنج و محفوظ بود و حالا انگار دنجی اش رو هم از دست داده و خیلی "رو" شده!

نمی دونم یه دفعه دلم تنگ شد، همین!

+ نوشته شده در  26 Jan 2009ساعت 7:48 PM  توسط خانم گل |